امیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولوامیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

ღ امیرحسین و ارمیا پسرای خونه ماღ

روزهاي خسته كننده

سلام عزيزم خوبي ايشالا كه هميشه سلامت باشي ديروز خيلي حصله مون سررفته بود خيلي فكر كرديم چيكار كنيم تصميم گرفتيم بريم پارك هوا هم ابري بود يكمي هم بارن اومد نميدونم چرا اين روزها خيلي خسته كننده شده تي مسير خونه به پارك بوديم خيلي حرف زديا ماشالا به من رفتي حسابي افتادي به حرف زدن تازه ادا هم در مي آوردي اينجا هم داشتي ميگفتي با صداي كلفت البته ها بن تن دنيات شده بن تن حالا كاشكي يه الگويي بود همش به فكر تغيير شكل دادن و كشتن هيولاهو از اينجور كارها هستي چي بود اين بن تن كه مثه بختك افتاده تو زندگي ما بخداااااااااااااااااااااا بابايي هم داشت بهت ميگفت نبايد زياد نگاه كامپيوتر كني بازي كني، چشمات ضعيف ميشه تو هم داشتي حسابي ب...
25 ارديبهشت 1391

حس زيباي مادرانه

حس زيباي مادر بودن: وقتی بچه زمین می‌خورد، مادر گریه می‌کنه؛ وقتی مادر زمین می‌خوره، بچه می‌خنده! تقديم به همه مادران دنيا و همچنين تقديم ويژه به مامانهاي ني ني بلاگي ومامان خودم . . . . . مادر، تو رفیع ترین داستان حیات منی. تو به من درس زندگی آموختی. تو چون پروانه سوختی و چون شمع گداختی و مهربانانه با سختی‌های من ساختی. مادر، ستاره‌ها نمایی از نگاه توست و مهتاب پرتوی از عطوفتت، و سپیده حکایتی از صداقتت. قلم از نگارش شُکوه تو ناتوان است و هزاران شعر در ستایش مدح تو اندک. مادر، اگر نمی‌توانم کوشش‌هایت را ارج نهم و محبت‌هایت را سپاس گزارم، پوزش بی کرانم را همراه با دسته گلی ...
22 ارديبهشت 1391

بالاخره آپ كردم

سلام امير حسين جونم خوبي بالاخره بعد از چند مدت حوصله ام شد برات آپ كردم اين رزها خيلي گرفتارم خيلي كار دارم شما هم كه طبق معمول ميري مهد .اتفاقات هم اين روزها زياد بود فقط در همين حد بدون كه بالاخره همه چي آروم شد ديرز بعد از چند مدت بردمت پارك از بس صبح گرفتارم عصر كه ميشه حصله ندارم اما ديرز بردمت يه دل سير بازي كردي تازه سينما سه بعدي هم رفتيم كه خودت خواستي بريم معدن بود وسطاش ديگه ترسيدي منم عينكت رو از رو صورتت در آوردم اما خب نميشد بيايم پايين صندلي ت حركت بود بايد صبر ميكرديم تموم شه حالا چند تا عكس ژست موقع رفتن به پارك تازه از مهد هم اومده بودي خونه راستي يه كشتي هم توي پارك اضاف كرده بودن كه خيلي خوشت ام...
20 ارديبهشت 1391

آبی‌ترین، دریایی‌ترین و آسمانی‌ترین تقدسِ زندگی‌مان

نميدونم ازكجا بگم گفتنی ها خیلی زیاد امیرحسین،يه چند مدتي بود ميخواستم درباره اين پستت برات بنويسم گذاشتم بمونه برای شب تولد ٤ سالگیت.وقتي به اين فكر ميكنم كه پسر ناز وسالم دارم حس خوبي بهم دست ميده حسي كه سرشار از عشقومحبت مادرینسبت به پسر گلم، یه حسی که قبل از بچه دار شدن اصلا نمیفهمیدمش حتی شاید یه وقتایی میگفتم که حس خوبیه اما تا مادر نشدم درکش نکردم اما حالا با بند بند وجودم ٤ ساله که همراهمه و حسش میکنم وقتی کوچولو بودی و مریض میشدی از ترس هول میکردم که چی شده اولین بار که حمومت دادم میترسیدم خفه شی زیر آب البته اینها همه اش از روی بی تجربه گی و نابلدی من بود وقتی دو ماه بودی و ختنه ات کردیم من نموندم تواتاق بابایی موند و گرفتت وقتی دک...
15 ارديبهشت 1391

گردش

سلامممممممم خوبي اميرحسين يه چند روزي ميشه كه مهمون داريم و خاله سودي و شوهرش اومدن خونمون و ديشب با هم رفتيم بيرون و يه چرخي زديم اولش رفتيم بام تهران يكم براي خودمون منظره شهر و ببينيم كه خيلي قشنگ بود و باصفا البته هوا خيلي سرد بود نميشد زياد بمونيم اينم يه نما از بالا كه زياد پيدا نيست خيلي تاريك بود با بابايي پايين رو نگاه ميكردين در آخر هم توي ماشين خوابت برد و ماهم رفتيم جيگركي نزديك خونه عمو حميد و جيگر خورديم با خاله سودي و عمو عباس و عمو حميد و بابايي كه كلي خوش گذشت ...
15 ارديبهشت 1391

اينم از جشن تولد 4 سالگيت

عزيزم دلم بازم تولدت مبارك خيلي دوست داشتم بيام تو كلاس باهات شمع فوت كنم اما نذاشتن گفتن بالا والدين اجازه نميدن اما خب اشكالي نداره همينكه بهت خوش گذشت با دوستات خيلي خوب بود براي من مابقي عكسها ادامه مطلب راستي بايد از بابايي تشكر خيلي خيلي ويژه كنمبراي اينكه يه مدتي بود ميخواستم براي خودم دوربين كنون بخرم و ايشون براي تولد من كه امروز بود دوربين هديه دادن و براي شما هم تو حسابتون پول ريختن همسر عزيزم بهترين چيزي كه ميتونم بگم اينه كه ازتون تشكر ويژه كنم. اينم هديه هايي كه براي بچه ها خريدم كادوشون كردم صورتي ها براي دخترها، سبزها براي پسرها اون آبيه هم ماله خودته اينم بابايي با كيك كه...
15 ارديبهشت 1391

تولد رونيكا

سلام اميرحسين امروز تولد رونيكا دوستت بود اين چند روزهاخيلي روزهايپر كاري داشتم به جز جمعه .كه امروز رو ميخواستم استراحت كنم و بمونم خونه اما خوب ساعت 4.30 بود تصمم گرفتم كه ببرمت تولد رونيكا.تا رسيديم ساعت 6.30 شد تموم اين دوساعت رو تو ترافيك خشكمون زد تا رسيديم play house آخراي جشنش بود اما خوب ما فقط 1 ساعت اونجا بوديم از اولش هم كه رسيديم به خاطر اينكه خيلي دير بردمت اصلا نيومدي با دوستات عكس بگيري وبدو رفتي سراغ بازيها . ...
15 ارديبهشت 1391